شعر

Started by khalil shokohi saremi on Tuesday, February 8, 2011

Participants:

Showing all 7 posts
2/8/2011 at 8:54 AM

نبض نفس شماره ،دستی به روی دیوار
دیوار سرد و مبهوت،دود غلیظ سیگار
اشکی نمانده درچشم، غوطه میان افکار
ذهنی چنان مشوش ، افکار همچو آوار
دل بر صلیب عشقت ،چون مجرمی گنه کار
مصلوب می کند جان،لعنت به این خود آزار
خیره به دفتر شعر، ماسیده چشم و بیزار
نفرت به هر تنفس،چرخش به حول پرگار
خالیست قاب عکست،انگارها نه انگار
مهر تو بودوعکسی،کوبیدمش به دیوار
عطرتو مانده برجا،یک روسری گلدار
دادی به من تو آن شب،گفتی خدا نگهدار
مبهوت رد دودم،شک و شروع انکار
شکسته بی سرانجام،سیگار پشت سیگار
درلابه لای هربیت،صد چشم گنگ وبیمار
این صحنه تا ابد هست،خفتست حس گفتار
بر سنگفرش کوچه،یک لاشه بی خریدار
اسطوره خیانت،خوابیده عین کفتار
در استکانی ازچای،ته مانده های سیگار
مشغول چرخ خوردن،هاجند وواج،انگار
درانجماد هربیت،مردی تکیده بیزار....!!!
تیغی به رگ فرورفت،خون میجهد به دیوار
در دست سرد و خاموش،یک روسری گلدار
در زیر دفتر شعر، ((با خون)) خدانگهدار

خلیل شکوهی صارمی22 /06/88

2/8/2011 at 8:55 AM

سـایـه اش بـرسـرمـابـود ونـمی فهـمـیــدیـم خـانـه اش مـامـن ما بودونمی فهمیدیم
نـفـسـش شـعـلـه عـشـقـی به هزاران معـنی پـاسـبان ایـن سـرا بود و نـمی فهمیدیم
الـتـیـام دردورنـجـش بـه پـرسـتـاری شــب سجـده برخاک خدا بود و نمی فهمیدیم
چه بسی دردکه برجان عزیزش می تاخت گریه هایش بی صدا بودونمی فهمیدیم
راه مـاگـم شـده ایـنـک بـه شـب سـردرگـم مـاه رویـش به سما بود و نمی فهمیدیم
مـهـــراوبــاده نــابی ازشــراب جــنــت هـدیه ازعـرش خدا بود و نمی فهمیدیم
ابــربـارانـی چَـشـمـش، بـه وقـت مـعـراج نـگران حـال مـا بـود و نـمـی فـهـمیدیم
آرزوی قـلـب پـاکـش لحـظه ای خـنـدیـدن خنده هـایـش باصـفا بـود و نمی فهمیدیم
غربــت دل بــزرگــش بــه مــیـان خـانـه بـــارگـاه کــبــریــا بــود و نمی فهمیدیم
آنـزمـانـی کـه دلــش چـشـم بـه راه مابـود غـربـتـش بــی انـتـها بود و نمی فهمیدیم
اشـتـیـاق بی صـدایـش بـه تـمـنای وصال سوختن تامـرزرضـا بود و نمی فهمیدیم
برکت حـضورسـبـزش همچـوگلهای بهار رحــمــتـی بــی ادعا بود و نمی فهمیدیم
روح اوچــراغ راهــی فـاتـح مــوج بــلا شـمـع جـان اوعـطـا بـود و نمی فهمیدیم
بـارالـهـی تــو بــزرگـی وکـریـمی ورحیم کـارمـاجـمـله خـطـا بـود و نمی فهمیدیم
گـل چـورفـتـسـت خـون بـگـریـدایـن هزار عـشـق اوچـه بـی ریـا بـود و نمیفهمیدیم
خلیل شکوهی صارمی
17/6/1388

2/8/2011 at 8:56 AM

داریوش پهلوی
به نام اهورای پاک

پس از من تا ایران زنده است بر مرگ من اشک مریزید. با یک پرچم ایران
کفن ام کنید و به سنگ مزارم بنویسید

زیر این توده ی خاک ، میان استخوان هائی کم و بیش پوسیده ، هنوز دلی به
عشق ایران می تپد. پس این جا تاملی کن و بر خفته به یادی منتی گذار

معبود من ایران ، ایمان من ایران ، خدای من ایران ، آری آری همه چیز من
ایران بود. - پس اگر می خواهی برای آرامش روح من دعائی بخوانی ، و
بدین گونه مرا تا زیر بار سنگین معاصی خویش از پا در نیافتم نیروئی ببخشی ،
به عظمت ایران دعائی کن : بگو ((ایران پاینده باد!)) و بخواه که ایران پاینده
بماند، تا چون خواستی بتوانی که برای پاینده گی ی ایران فداکاری کنی

آری همیشه بگو ((پاینده باد ایران !))... با زبان بگو، با قلب بخواه ، و با عمل
بنما که ایران را پاینده می خواهی

2/10/2011 at 10:17 AM

غم فراق چون کشد جان نحیف و زار من؟
زمان گذر نمی کند لحظه به گِل نشسته
میان امواج بلا شکست زورق تنم
شور جوانیم برفت غصه به دل نشسته
افق ز دست میدهد سرخی جام باده را
باغ خزان زده ببین زردی رنگ زار من
شب به هجوم لشگرش تاخت کند به این سرا
صبح امید کی رسد به چشم اشکبار من؟
در همه عمر سرخوش از شور ولای توشدم
پیاده در رکاب تو همچو صبا دویده ام
بیا که باز گویمت زسوز و ساز اشتیاق
زبان بریده سوختم خون تو ببین به دیده ام
قصه به سر نمیکنم فدای خاک پای تو
زمستی خیال تو شب را سحر نمیکنم
حاجت من وصال تو جفا به من روا مکن
شب همه شب خیال تو فکر دگر نمیکنم

2/10/2011 at 10:21 AM

کودک ذهن من چراقصد تغزل میکند
به گیر و دار قافیه رنج تحمل میکند
برای ثبت مهر تو به بیتهای بی بدیل
دخیل خواجه میشود به اوتوصل میکند
به اشتیاق روی تو،دلم چه ساده پرزده
زشوروصلت ای صنم،واژه تخیل میکند
سیاهِ مستِ چشم تو،قصد قتال ما کند
زآتش نگاه تو فکر،تحول میکند
زنده دوباره گشته ام،جان به تنم روان شده
لبت برای خنده ای، چرا تامل میکند؟
اذان صبح می رسد پگه دوباره سر زده
قافله خیال تو عزم تسلسل میکند
بیا که خواب غرقه گشت به چشمهای خیس من
وین قافله به طی ره چرا تعلل میکند؟

2/10/2011 at 10:36 AM

شب میان است و نمیبرد خوابم
زسوزعشق تواینگونه بی تب وتابم
تشنه یک جرعه از لعل نوشین لبت
موت نزدیک است و نمی دهی آبم

من از آن روز که با حرم نگاهت سوختم
سوختم چون شمع و لب را دوختم
ای مسیحا،نور چشمم دررهت تارشدست
به امید نفسی چشم به راهت دوختم
در رکابت کمترین بنده منم
مشعل دل چون چراغ افروختم
روز وصلت روز پرواز منست
من که خرقه در رهت بفروختم
این همه شور که من در نفسم میبینم
آتشیست که از روزازل افروختم
وین همه آشفتگی را تو به من عذر بنه
درس عشقیست که در مکتب تو آموختم

من بی نوا چه سازم که دلم بی تب و تاب است
دل به دام تو در افتاد کار دل وه چه خراب است
چشم تو ساغر مستی،نفست کام دل من
روی تو به پیش چشمم قرص تام ماه تاب است
منم آن درخت خشکی به میان دشت تاریک
تویی آن طلوع صبحی، که نوید آفتاب است
شوق تو مرهم دردم،ذکر تو ورد شبانه
رفع این عطش چگونه،پیش رو دشت سراب است
خلیل شکوهی صارمی
24/6/1388

2/24/2011 at 8:15 AM

این‌چنین بود که شب، تازه نشد
خوابش برد
پشت‌ دیوار خداوندی خود خوابش برد
این‌چنین بود که برف آمد و جنگل یخ بست‌
دست‌ها پشت درختان معطّل، یخ بست‌
حقّ ما بوده‌ست پوسیدن و پامال شدن
‌ در زبان‌بازیِ آتش‌دهنان،..... لال شدن‌
ما همانیم که تیغی به تغاری دادیم‌
نقدِ یک عمر مشقّت به قماری دادیم‌

Showing all 7 posts

Create a free account or login to participate in this discussion