Hedaatollah Azamian

Tehrān, Tehran, Iran

Is your surname Azamian?

Research the Azamian family

Hedaatollah Azamian's Geni Profile

Records for Hedaatollah Azamian

134 Records

Share your family tree and photos with the people you know and love

  • Build your family tree online
  • Share photos and videos
  • Smart Matching™ technology
  • Free!

Share

Hedaatollah Azamian

Birthdate:
Death: Died
Cause of death: natural cause
Place of Burial: Tehrān, Tehran, Iran
Immediate Family:

Son of Hajei Aboul Ghasam Azamian and Gohar Azamian
Husband of <private> Azamian (Ansari)
Father of <private> Azamian and <private> Tahmasbi (Azamian)
Brother of Anayatollah Azamian; Sanaollah Azamian; Attaollah Azamian and <private> Behrouz (Azamian)
Half brother of Faazeh Azamian and Laylee Eghanian

Managed by: Private User
Last Updated:
view all 13

Immediate Family

About Hedaatollah Azamian

Windows Live: Make it easier for your friends to see what you’re up to on Facebook.

About Hedaatollah Azamian (عربي)

مصاحبه با آقای هدایت الله اعظمیان ( متولد 1303 ) در منزلشان در طهران.

ما می خواستیم به میامی برویم که سبحانی ها آن جا بودند. میامی مهاجر نیاز داشت. فکر کنم سال 1320 بود.[1] طیرالله ایقانیان با خانمش لیلی اعظمیان که خواهر من است ، حزب الله ایقانیان و خانمش فائزه اعظمیان که فائزه نیز خواهر من است ( یعنی دو تا برادر با دو تا از خواهرهای من ازدواج کرده اند ) با بچه هایشان و همچنین فاطمه اعظمیان که عمه من بود و به رحمت ایزدی پیوست و شوهرش در آن موقع فوت کرده بود. اینها رفتند به میامی که داستان بیرون کردن احبا از آن جا پیش آمد و من که عازم میامی بودم ، تغییر قصد داده و همراه بقیه به شاهرود رفتم.

نزدیک شاهرود جایی به نام ابر بود که معدن ذغال سنگ داشت و مهندس عباس پروینی که بهایی بود ، من و آقا بابا سبحانی را چون بیکار بودیم ، برد آن جا و سر کار گذاشت. آمد و رفتش راحت بود. بعد یواش یواش متوجه شدند که ما بهایی هستیم و علیه ما حرفی زدند و یادم نیست که خودمان آمدیم بیرون یا بیرونمان کردند. آمدیم شاهرود و باغ بزرگی را با پسر عمه هایم اجاره کردیم و زردآلو و قیسی تولید می کردیم. از باغ هم آمدم بیرون و یک مدتی در راه آهن شاهرود پیش آقای جمشید قباد بودم و آقای خالقیان هم بود که پیش روس ها بود و به زبان روسی صحبت می کرد. دور نبود و پیاده هم می شد بروم. مدتی هم با عمه و بچه هایش توی حظیرة القدس زندگی می کردم و وقتی شلوغ شد ، تقریبا همه یک جا جمع شدیم و رفتیم منزل آقای چراغ علی تبیانی. همه احبا به منزل آقای تبیانی نرفتند ، من و چند نفر دیگر که فامیل های خودمان بودیم ، رفتیم.

وقتی مردم می خواستند شلوغ کنند ، شب ها یک نفر کشیک می داد که نریزند سر ما.[2] ما بالای پشت بام کاروانسرا شب ها کشیک می دادیم و فکر می کنم شب 12 مرداد بود که یکدفعه ملت از این کوچه باریک بن بست ریختند. اتفاقا آن ساعتی بود که من پشت بام بودم و فورا خبر دادم که اینها آمده اند. چون زیاد آمده بودند و کوچه بن بست بود ، کوچه پر شده بود. ما از این بالا شروع کردیم به سنگ زدن و مردم از زیر سنگ های ما درمی رفتند. حتی شنیدم که چند نفر از اینها بد زخمی شده بودند. بعد رییس کلانتری آمد که جلوگیری کند و دید که ما حدود 10 نفر بیشتر نیستیم ، برگشت و به مردم گفت: خاک بر سرتان ، شما حریف هفت هشت ده نفر نمی شوید؟ خلاصه مردم متفرق شدند. بعد از این از احبا دلگرمی کردند که کسی کار به شما ندارد و احبا رفتند سر کارهایشان. باز روز 17 مرداد ، ساعت 9 شروع کردند. ما گویا توی باغ بودیم و باغبان آمد و به زبان شاهرودی گفت که بهایی گیری شده و ما که دو سه نفر بودیم ( یکی کلمة الله فنائیان بود ) از باغ بیرون آمدیم تا برویم و کمک کنیم.

رفتیم توی کوچه ای که منزل آقای نادری بود و به سمت کلانتری می رفت. ما هنوز هیچی خبر نداشتیم که علی اکبر رحمانیان ، یوسف سبحانی و چراغ علی تبیانی دعوا کرده بودند و به کلانتری پناه برده بودند. از این کوچه می رفتیم ، که دیدیم جمعیت به سمت منزل آقای نادری می آید و آنها ما را دیدند. آن موقع من کت سفیدی داشتم و جمعیت بهتر مرا شناخت. جمعیت تند کردند که ما را بگیرند و ما فرار کردیم و آمدیم منزل آقای تبیانی و رفتیم بالای پشت بام و تصور می کردیم که تبیانی ، یوسف سبحانی و بقیه الآن می آیند کمک و نمی دانستیم که اینها توی کلانتری هستند. من آمدم بالای پشت بام ، با کلمة الله و دو سه نفر آمدیم جایی که هر کس می خواهد وارد کوچه بشود ، سنگ بزنیم و نگذاریم که بیایند داخل. در این حینی که در پشت بام بودیم ، مردم مرتب سنگ و چوب می ریختند در خانه نادری شهید. چقدر مرد خوبی بود ، جوان و رشید. از دور می دیدیم که آن قدر سنگ زدند که همه برگ های یک درخت ریخت. بالاخره جمعیت درب منزل نادری را باز کردند و آن طور که شنیدم ، آقای نادری توی تنور قایم می شود ، او را بیرون می کشند و شهید می کنند. تمام صندلی ها و وسایل را آوردند توی حیاط و آتش زدند. ما دودش را می دیدیم.

بعد از این که حدود نیم ساعت گذشت و اینها جناب نادری را شهید کردند ، آمدند طرف کوچه ما ، به سمت منزل تبیانی ، از طرف همین کوچه باریک و بن بست. ما بالای پشت بام از قبل سنگ حاضر کرده بودیم و کوچه هم باریک بود ، سنگ ریختیم که آنها نتوانند کاری بکنند. من حتی یک نوغان ( اسلحه کوچولو که 6 تا گلوله می خورد ) داشتم که می خواستم تیر هوایی خالی کنم و مردم را بترسانم ، شلیک نکرد و آن را کنار انداختم و بعدا نفهمیدم که چی شد ، گم شد یا چیز دیگر. بعد اینها به همدیگر خبر کردند که چون ما نمی گذاریم به این کوچه داخل بشوند ، بروند و از کوچه طرف ایستگاه راه آهن حمله کنند. جمعیت دور زدند و از توی باغی آمدند توی آن کوچه. پسر آقای تبیانی به نام عبدالشوقی ، کوچک بود و طرف دیگر پشت بام کاروانسرا ایستاده بود و مواظبت می کرد. پشت بام کاروانسرا خیلی طویل بود. صدا کرد که مردم از این طرف آمدند. من به دو رفتم به آن طرف که نگذارم مردم از دیوار باغ بیایند بالا.

رفقای من که دیده بودند مقابله با آنها سخت است ، از پشت بام منزل تبیانی ، می آیند توی خانه و به سمت باغ فرار می کنند و می روند. سه چهار نفر از پشت سر من از دیوار آمده بودند بالا و در دست هر کدامشان چوب های تبریزی بود که شاید از درخت های حظیرة القدس کنده بودند. برگشتم که کمک بخواهم ، دیدم هیچ کس جز خودم نیست و چند نفر چوب به دست دارند می آیند به طرف من. دیدم یک ژاندارمی توی کوچه است و خودم را از بالای دیوار کاروانسرا انداختم پایین و به ژاندارم گفتم که اسلحه ات را بده به من ، اینها الآن می آیند پایین ، تفنگت را بده تا من شلیک کنم. ژاندارم گفت: پسر مثل این که تو دیوانه ای ، من که نمی توانم اسلحه ام را به تو بدهم.

یکی دو تا از آنهایی که چوب به دست داشتند ، از همان جایی که من آمده بودم ، آمدند پایین و یکی شان یک چوب زد به پشت گردن من. من برگشتم که او را بگیرم ، رفت عقب و یکی دیگر هم توی سر من زد. من به حالت اغما افتادم. تنها شانسی که من داشتم ، این بود که توی این کوچه خشت می زدند و من روی خشت ها افتادم. اینها از آن طرف جمع شده بودند و شاید 200 یا 300 نفر بودند همین طور که به سمت منزل تبیانی می رفته اند ، خشت ها را روی سر من خرد کردند. سرم 36 تا بخیه خورده بود. هفت هشت ده سال پیش یک سنگسری آمد توی مغازه ما و گفت: من دیدم که تو را دو دفعه کشتند. یعنی یک بار مرا از زیر خشت ها در آوردند و جای دیگر دوباره روی من خشت ریختند. حتی یک نفر گفته که میخ طویله توی گوشش بکنید و او را بکشید. گفته بودند که این همه خشت رویش ریخته ایم ، حتما مرده است. مرا به حساب توی آن خشت ها چال کردند.

مردم ظاهرا زودتر مرا ول می کنند که به منزل تبیانی برسند و آن جا را غارت کنند. من توی این کوچه باریک به حال اغما می مانم و حدود ساعت ده یازده بود. یک کسی می آید به خانه تبیانی که عمه من و خواهرم آن جا بودند ، گفته بوده که یک جوانی این پشت افتاده و به حالت اغما است. ورقائیه فنائیان ( زن برادر اسدالله سبحانی ) با خانم تبیانی می آیند و این دو تا خانم مرا می کشند و می آورند توی خانه. مرا می گذارند روی یک در و یکی دو نفر که نمی دانم کی بوده ، می آیند که مرا ببرند مریضخانه. عمه من می گفت: چون صورتت خون آلود بوده ، یکی از این جاجیم های سنگسری را انداختم روی تو و یک دفعه دیدم که نیست ؛ آن را برداشته و برده بودند!

مرا که می خواستند ببرند بیمارستان از جلوی کلانتری رد می شدند. از قرار معلوم آقای یوسف سبحانی از داخل کلانتری از لای در ، می بینند که یک جنازه دارند می برند. می گفت: آمدم جلو و از لباست شناختم که تو هستی. شاید باعث نجات جان من او شد ، زیرا می خواستند مرا ببرند بیمارستان ، او می گوید بیاورید همین جا. مرا می برند داخل کلانتری. آن جا وسایل بهداشتی نبوده ، یک دکتری آوردند و سر مرا بخیه زدند که نمی دانم روی عجله بود یا چیز دیگر ، لای بخیه ها پنبه و اینها مانده بوده.

منزل آقای قباد توی خیابان ایستگاه بود. عمو طیرالله با آقای صبوری و چند نفر دیگر گویا فرار کرده بودند و رفته بودند منزل قباد. مردم که رفتند منزل قباد را غارت کنند ، این آقای صبوری گویا شروع می کند الامان الامان گفتن که دست او را می گیرند و می گویند چه می گویی؟ اینها مقابله می کنند و نمی گذارند که جمعیت داخل بشود. وقتی ماشین روس ها رد می شده ، خواهر خالقیان آن جا بوده ؛ به زبان روسی آنها را صدا می زند و خلاصه می آیند و کمک می کنند و اینها را می آورند به شهربانی.

فردا صبح ما را از کلانتری می آورند به راه آهن و یک واگن می گیرند. ظاهرا شصت هفتاد نفر بوده ایم. ما را می ریزند توی یک واگن و می برند طهران. آن کسی را که یوسف سبحانی چوب زده بود ، فردایش مرده بوده و گر نه اصلا نمی گذاشتند که ما از شاهرود خارج شویم. اینها که اکثرشان طهران کاری نداشتند ، سمنان پیاده می شوند که بروند سنگسر. جمشید قباد که مرد بسیار مؤمن و خوبی بود ، توی راه تلاش می کند که یک آمبولانس در راه آهن طهران آماده باشد که مرا به بیمارستان ببرند.

با همان آمبولانس مرا برده اند بیمارستان راه آهن و من هنوز در حالت اغما بوده ام. چون سر مرا خوب بخیه نزده بودند ، اینها دوباره سرم را بخیه زدند. بعد از دو سه روز مادرم که توی ییلاق بود ( اطراف سنگسر یک ییلاق داشتیم به نام ساعو ) خبردار شده و حرکت می کند بیایید سنگسر که ببیند چه شده. او پیش خودش می گوید که اگر مرا سوار ماشین کنند که بتوانم بروم طهران ، معلوم می شود که پسرم زنده است و اگر نگذاشتند ، معلوم می شود که شهیدش کرده اند. وقتی سوار ماشین می شود ، امیدوار شده که من زنده ام. آمد طهران و به منزل آقای حبیب الله فناییان که منزلش نزدیک بیمارستان راه آهن بود ، رفت.

به خاطر ضربه ای که خورده بودم ، همه می گفتند که من اگر زنده بمانم ، بیماری روانی خواهم گرفت. وقتی مادرم آمده بود بالای سر من ، من به هوش آمده بودم. تا او را دیدم ، گفتم: مادر ، برای چی آمده ای شاهرود؟! هنوز نمی دانستم که در طهران هستم. دکترها امیدوار شدند که من عقلم سر جایش است. بعد از این که چند روز در بیمارستان بودم ، مرا بردند حظیرة القدس طهران. بعد رفتم به سنگسر و ییلاق خودمان. خواهرم می گفت: وقتی تو را دیدیم ، رنگ لبت سفید بود. خون زیادی از من رفته بوده. مادرم هم می گفت که تمام پشت من از بس که ضربه زده بودند ، سیاه و کبود شده بود.

بعد از مدت کوتاهی در همان سال آمدم طهران. خواهرم لیلی آمده بود و در چهار راه عباسی یک مغازه ای بود که از طرف محفل به اینها فروخته و اینها ساکن طهران شده بودند. من هم آمدم منزل خواهرم و در کارهایی این طرف آن طرف توسط لجنه خدمت پیدا می شد ، مشغول به کار شدم. یک عنایتی هم از طرف حضرت ولی امرالله لطف کردند و به من 500 تومان دادند. این جوری که شنیدم ، خانواده هایی که شهید دادند 700 تومان ، این هایی که خانه و مال و اموالشان غارت شده بود ، 300 تومان دادند و به من هم 500 تومان دادند. 500 تومان آن موقع خیلی زیاد بود ، می شد این جا ده هزار متر زمین بخریم. این پول برکت شد برای زندگی من و بالاخره مغازه ای خریدم. دوره انقلاب مرا تهدید کردند که از این جا برو. حتی آخوند مسجد روبروی مغازه من که فامیلی اش یاسینی بود ، می آمد و می گفت از این جا برو ، چون من خبر دارم که برای تو برنامه دارند و می خواهند بیایند تو را اذیت کنند. من هم می گفتم: می خواهند چه کار کنند؟ غیر از غارت و کشتن من کار دیگری هم می توانند انجام بدهند؟

هدایت الله اعظمیان + سیمین انصاری( اصالتا آذری ) ← (1)هومن ، (2)هانی

هومن + ندا شاهسوندی ← رادین ، رادان

هانی + کیارش طهماسبی ← تینا ، آرین

[1]. این سال ، سال 1322 است. آقای حزب الله ایقانیان نامه محفل روحانی سنگسر را به تاریخ 29/7/1322 که در باره تصمیم رفتن آقایان طیرالله و حزب الله ایقانیان ، کلمة الله فنائیان و هدایت الله اعظمیان به میامی است ، به من عنایت نمودند.

[2]. در این جا آقای اعظمیان کاغذی آوردند و موقعیت منزل آقای تبیانی ، کاروانسرای روبروی آن ، کوچه بن بستی که در مقابل دیوار کاروانسرا و منتهی به منزل آقای تبیانی می شد ، کوچه دیگری که از طرف دیگر منزل آقای تبیانی به کوچه و باغی منتهی می شد که به سمت ایستگاه راه آهن می رفت و ... را کشیدند و ضمن بیان جنگ و گریز با اهالی ، آن را روی نقشه نیز به من نشان می دادند.

view all

Hedaatollah Azamian's Timeline

1924
1924
2009
October 30, 2009
Age 85
November 1, 2009
Age 85
Tehrān, Tehran, Iran